مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
399
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
عاقبة السّوء لمن آذاها حين الغارة على خيام أهل البيت عليهم السلام وحرقها « 1 »
--> ( 1 ) - وروز ديگر ، عبداللَّه بن كامل بخواند وفرمود : « نگران باش تا از قتلهء حضرت امام حسين عليه السلام يك تن جان به سلامت نبرد . » پس عبداللَّه سوار شد وبه هر سوى روى نهاد . چون پارهاى راه درنوشت ، ناگاه پيرزنى نزار ونالان بديد كه از راه وبىراه گام مىسپارد . با غلام خود گفت : « دست اين فرتوت ناتوان را بگير وبه راه بازآورد . » پس غلام برفت ودستش را بگرفت ، آن زن پرسيد : « چه كسى واز كجاى ؟ » گفت : « غلام عبداللَّه بن كامل خليفه أمير كبير مختارم . » گفت : « مرا بدو بر كه سخنى گفتى با وى دارم . » غلام أو را نزد عبداللَّه آورد . عبداللَّه گفت : « اى مادر ! بگو تا چه دارى ؟ » گفت : « سه تن از قتلهء حضرت امام حسين صوات اللَّه عليه اينك در خانه من هستند ويكصد دينار به من دادهاند تا براي آنها أسباب سفر وتوشهء راه فرآهم كنم ؛ چه آهنگ سفر دارند . » عبداللَّه در ساعت با آن زن به خدمت مختار باز شد وآن داستان را به عرض رسانيد . مختار بفرمود پانصد درهم به آن زن بداد وأبو عمره حاجب را با پنجاه تن به گرفتارى آن پليدها روان داشت . وچنان بودى كه چون أبو عمره به جايى روى نهادى ، مردم عوام از پى أو راه برگرفتند وبا يكديگر گفتند : « أبو عمره براي گرفتارى كسى مىرود . » بالجملة ابوعمره با مردم خود وجماعت عوام برفتند ودر وبأم سراى پيرىزال را فرو گرفتند وأبو عمره با تنى چند به درون سراى اندر شدند وحارث بن بشر وقاسم بن جارود وحارث بن نوفل عليهم اللعنة را در آن جا يافتند وايشان را كشان كشان از آن سراى بيرون آوردند ودست وگردن بربستند وبه خدمت مختار حاضر ساختند . مختار با حارث بن بشر فرمود : « چه فساد است كه تو زشت نهادِ حرامزاده ظهور ننموده است . شراب خوردى وقمار كردى ولواطه نمودى وزنا كردى وفرزند رسول خداى را هم كشتى . » پس بفرمود سرش را چون سر گوسفند از تن بر گرفتند ونامش را نوشتند . آنگاه حارث بن نوفل را حاضر ساختند . مختار گفت : « اين همان ملعون است كه روى زينب ، مظلومهء دختر فاطمه سلام اللَّه عليهما را به ضرب تازيانه بيازرد . » پس بفرمود تا أو را بر عقابين كشيدند وبا جلّاد فرمود : « هزار تازيانه بر وى بزدند . » آن ملعون أمان طلبيد . مختار فرمود : « خداى مرا أمان ندهد ، اگر تو را أمان بدهم . » پس بفرمود تا هزار تازيانه ديگر به أو بزند . آن خبيث از شدت وجع وألم آب طلبيد . مختار فرمود : « اى شسقى بدنهاد ! فرزند رسول خداى را آب ندادى . هرگزت آب ندهم . » وهمچنان أو را بزدند تا در زيرِ تازيانه جان به دوزخ برد . آنگاه سرش را از تن جدا كردند ونامش را بنوشتند . -